

آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر .. هوا .. عشق .. زمین .. مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است؟
من نمیدانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست
صبر کن سهراب قایقت جا دارد ؟؟؟؟
منم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
![]() ![]()
آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره فکر .. هوا .. عشق .. زمین .. مال من است اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟ من نمیدانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست صبر کن سهراب قایقت جا دارد ؟؟؟؟ منم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت
18:39 |
ياد دارم يك غروب سرد، سرد ميگذشت از كوچه ما دوره گرد،دوره گردم كهنه قالي ميخرم دسته دوم جنس عالي ميخرم كاسه و ظرف سفالي ميخرم،گر نداري كوزه خالي ميخرم،اشك در چشمان بابا حلقه بست، عاقبت آهي كشيد بغضش شكست،اول سال است و نان در سفره نيست،اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوش ما را برده بود،اتفاقآ مادرم هم روزه بود،خواهرم بي روسري بيرون دويد،گفت:آقا سفره خالي ميخري .... .؟ + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 و ساعت
21:38 |
تنها هنگامي كه خاطره ات راميبوسم
در ميابم كه مرده ام
چرا كه لبان خود را
از پيشاني خاطره توسردترميابم
ازپيشاني خاطره تواي يار
اي شاخه جدامانده من.... .
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 و ساعت
18:30 |
اشک رازی است ... لبخند رازی است .. عشـــق رازی است ... اشک آن شب لبخند عشقم بود ... قصه نیستم که بگویی ... نغمه نیستم که بخوانی ... صدا نیستم که بشنوی ... یا چیزی چنان که ببینی ..یا چیزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم ... مرا فریاد کن ... درخت با جنگل سخن می گوید ...علف با صحرا .. ستاره با کهکشان .. و من با تو سخن می گویم ... ... دستت را به من بده ...حرفت را به من بگو ... من ریشه های ترا دریافته ام ... با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام ... و دستهایت با دستان من آشناست ....... ای دیر یافته ! با تو سخن می گویم ........ زیرا که من.... ریشه های ترا دریافته ام ... زیرا که صدای من .... با صــــــــــــدای تو آشناست ...
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 و ساعت
18:34 |
نمي دونم چرا مردم از شب بدشون مياد
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت
19:34 |
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من؟ + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت
19:30 |
دستان من
دیریست دستان من با گیسوان تو بیگانه اند ای عشق جاوید گیسوانت را به باد بسپار... . + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت
19:49 |
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت
19:32 |
هنوز هم ميتوان كودكانه در گندم زارها غلتيد معصومانه خنديد و با دلي بي ريا عاطفه ها را لمس كرد هنوز هم ميتوان غبار خستگي را زدود و پرده تاريكي را كنار زد و چشمان بي تفاوت را به تماشاي سپيده واداشت هنوز هم ميتوان به زندگي خنديد... . + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت
19:29 |
مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مـرد تـو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد شعله ها بي تو زبـــي رنگي دريـا گفـتند موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوري چشمان بهار بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد .....
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت
13:51 |
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت
9:30 |
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري.....
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت
10:0 |
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش کتاب عشق است . ساده ترين درس زندگي آن است : هرگز کسي را ميازار. محبت خرجي ندارد , در حالي که همه چيز را خريداري ميکند . خوشبخت کسي است که خدا دلي پر عشق به او ارزاني کرده است وقتي قدرت عشق غلبه کند بر عشق به قدرت , اون وقته که دنيا طعم صلح رو مي چشه . بهتر اينه که غرورت رو به خاطر عشقت فراموش کني تا عشقت رو به خاطر غرورت....
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت
20:54 |
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم راحس نکرددر میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم راحس نکرددرهجوم لحظه های بی کسی + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت
9:43 |
وي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم "بايد صبر کند" براي بار دوم که از انجا عبور کردم زير نوشته من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم "بميرد بهتر است" براي بار سوم که از انجا عبور کردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم....!!!
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت
14:38 |
تو سایه ات را به عابران خسته می بخشی و در بهار شکوفه هایت چه رنگارنگ می شوند پرستوها دوباره به سویت باز می گردند وقتی خورشید به برگهای سبزت می تابد آدم خسته از هر سو که بیاید تورا میبیند می شود + نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت
19:38 |
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک عشق ليلي و قمار من مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من
عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني عشق....
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت
19:39 |
دیگر به آن تفاهم مطلق هرگز نمی رسیم دست آرزو با این سموم سرد تنفر که می وزد دیگر شکو فه های عشق و شهامت را از شاخسار شوق نمی چیند افزون شوید بین من و او گرد و غبارهای کدورت فرسنگ های فاصله افزونتر ...
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت
13:55 |
از دریا پرسیدن عشق چیست گفت:خشکیدن از گل پرسیدن عشق چیست گفت:پرپرشدن از زمین پرسیدن عشق چیست گفت:لرزیدن از آسمون پرسیدن عشق چیست گفت:باریدن از انسان پرسیدن عشق چیست ناگهان ندایی از درونش گفت:یک عمر جدایی... + نوشته شده توسط محمد در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت
11:57 |
به دل تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است . مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام .تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است. وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم . وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي مانند..
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت
11:33 |
با سخاوت اشنایم کرد و رفت اتشی در سینه بر پا کرد و رفت
شعر عشقش از ازل با من سرود
بیت بیتش را به نامم کرد و رفت
او که روزی شهسوار عشق بود
بی دل را در کمانش کرد و رفت او کتاب انتظارم را گرفت
برگ برگش را به نامش کرد و رفت.....
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
20:45 |
غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد صبور بودم صبور بودم یه کوه پر غرور بودم توی تاریکی و ظلمت یه روزنه پر زنور بودم بدی دیدم و بخشیدم به بدبینی نپیوستم من از دنیا نترسیدم به عمق غصه خندیدم چرا... آخر خدا را من همیشه در کنار دیدم ********* + نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت
9:18 |
اگر ابرهای آسمان باریدنشان را فراموش کنند. اگر خورشید درخشان درخشیدنش را فراموش کند .اگر ماه فروزان تابیدنش را فراموش کند.
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت
13:24 |
نوایی نوایی نوایی الهی ورافتد نشان جدایی به دنبال محمل سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار و گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند خلد گر به پا خاری آسان براید چه سازم به خاری که بردل نشیند من مانده ام مهجورازاودرمانده و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوان می رود
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت
12:44 |
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زير پايت خش خش برگهارا احساس كردی هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش
ديدی برای يكبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير.....
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت
20:1 |
من همونم که یه روزی واسه
چشمات خونه ساختم.واسه
بوسیدن دستات همه زندگیم
باختم توی رودخونهی قلبت
قایق من رفتنی بود.از اول می دونستم
قایقم شکستنی بود.......................
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت
13:25 |
آروم نداره قلب من دلم یه گوله آتیشه اگه نباشی این دلم تا به ابد تنها میشه توی باغم گل سرخی دلم پیش دلش گیره جایی را من سراغ دارم که دل آروم نمی گیره به اینکه این گل نازم اسیر خاک تقدیره دلم از سینه ی سرخش سراغ عشقو می گیره براش چند قطره ی بارون همش سیلاب و دریا بود تن سرخش زیر بارون مثل مخمل زیبا بود...... + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت
21:25 |
از دریا پرسیدن عشق چیست گفت:خشکیدن از گل پرسیدن عشق چیست گفت:پرپرشدناز زمین پرسیدن عشق چیست گفت:لرزیدن از آسمون پرسیدن عشق چیست گفت:باریدن از انسان پرسیدن عشق چیست ناگهان ندایی از درونش گفت:یک عمر جدایی... + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت
10:5 |
|
|